من و عشقم

هرچی دلم بخواد تو وبم میگذارم...f&f

خدا جونم

می خواهم برگردم به روزهای کودکی

آن زمان ها که : پدر تنها قهرمان بود .

 عشــق، تنـــها در آغوش مادر خلاصه میشد

بالاترین نــقطه ى زمین، شــانه های پـدر بــود ...

بدتـرین دشمنانم، خواهر و برادر های خودم بودند .

تنــها دردم، زانو های زخمـی ام بودند.

تنـها چیزی که میشکست، اسباب بـازیهایم بـود

و معنای خداحافـظ، تا فردا بود
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم شهریور 1391ساعت 3:46 بعد از ظهر  توسط فرزاد  | 

خدا جونم

می خواهم برگردم به روزهای کودکی

آن زمان ها که : پدر تنها قهرمان بود .

 عشــق، تنـــها در آغوش مادر خلاصه میشد

بالاترین نــقطه ى زمین، شــانه های پـدر بــود ...

بدتـرین دشمنانم، خواهر و برادر های خودم بودند .

تنــها دردم، زانو های زخمـی ام بودند.

تنـها چیزی که میشکست، اسباب بـازیهایم بـود

و معنای خداحافـظ، تا فردا بود
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم شهریور 1391ساعت 3:45 بعد از ظهر  توسط فرزاد  | 

......!!

باز باران٬ با ترانه میخورد بر بام خانه


خانه ام کو؟ خانه ات کو؟ آن دل دیوانه ات کو؟


روزهای کودکی کو؟ فصل خوب سادگی کو؟


یادت آید روز باران گردش یک روز دیرین؟


پس چه شد دیگر٬ کجا رفت؟



... ... خاطرات خوب و رنگین


در پس آن کوی بن بست در دل تو٬ آرزو هست؟


کودک خوشحال دیروز ،غرق در غمهای امروز


یاد باران رفته از یاد ،آرزوها رفته بر باد


باز باران٬ باز باران میخورد بر بام خانه


بی ترانه ٬بی بهانه، شایدم گم کرده خانه !


+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم مرداد 1391ساعت 10:56 قبل از ظهر  توسط فرزاد  | 

عیدتونمبارک

********************

 

استشمام عطر خوش بوی عید فطر از پنجره ملکوتی رمضان گوارای وجود پاکتان

و صد شکر که این آمد و صد حیف که آن رفت...


********************

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مرداد 1391ساعت 10:39 قبل از ظهر  توسط فرزاد  | 

ببخشید...

سلام به تموم دوستان گل و نازنینم!!!!!

                     ممنون از دلدلری تون تو این روزا و شبای سخت

فراغ یار خیلی سخته خلی سخت!مگه نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


                     عشقم عمرم نفسم همه کسم برگشت

خودش میدونست که من بدون اون دوام نمیارم تنهام نذاشت!



ممنون از همتون دوباره!!!

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مرداد 1391ساعت 7:0 بعد از ظهر  توسط فرزاد  | 

التماس

سلام به دوستای عزیزم

تو این 1 هفته کهنبودم بدترین روز های زندگیمو سپری میکردم !خیلی بد!خیلی سخت ...

برام دعا کنید ...دعاکنید عشقم برگرده...

ای خدا... ای خدا... منو با چیز های سخت امتحان نکن نکن نکن!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  جمعه ششم مرداد 1391ساعت 2:33 بعد از ظهر  توسط فرزاد  | 

لیاقت

خود را نرنجان ...

آنکه بودنت را قدر ندانست، لایق حضور در فکرت هم نیست

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم تیر 1391ساعت 10:15 قبل از ظهر  توسط فرزاد  | 

دختر زیبا...

فاصله دختر تا پیر مرد یک نفر بود ؛ روی نیمکتی چوبی ؛ روبه روی یک آب نمای سنگی .



پیرمرد از دختر پرسید :



- غمگینی؟




- نه .




- مطمئنی ؟




- نه .




- چرا گریه می کنی ؟




- دوستام منو دوست ندارن .




- چرا ؟




- جون قشنگ نیستم .




- قبلا اینو به تو گفتن ؟




- نه .




- ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم .




- راست می گی ؟




- از ته قلبم آره




دخترک بلند شد پیرمرد را بوسید و به طرف دوستاش دوید ؛ شاد شاد.




چند دقیقه بعد پیر مرد اشک هاش را پاک کرد ؛ کیفش را باز کرد ؛ عصای سفیدش را بیرون آورد





و رفت !!

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم تیر 1391ساعت 2:22 بعد از ظهر  توسط فرزاد  | 

...

سر کلاس درس معلم پرسید:هی بچه ها چه کسی می دونه عشق چیه؟

هیچکس جوابی نداد همه ی کلاس یکباره ساکت شد همه به هم دیگه نگاه می کردند ناگهان لنا یکی از بچه های کلاس آروم سرشو انداخت پایین در حالی که اشک تو چشاش جمع شده بود. لنا 3 روز بود با کسی حرف نزده بود بغل دستیش نیوشا موضوع رو ازش پرسید .بغض لنا ترکید و شروع کرد به گریه کردن معلم اونو دید و

گفت:لنا جان تو جواب بده دخترم عشق چیه؟

لنا با چشمای قرمز پف کرده و با صدای گرفته گفت:عشق؟

دوباره یه نیشخند زدو گفت:عشق... ببینم خانوم معلم شما تابحال کسی رو

دیدی که بهت بگه عشق چیه؟

معلم مکث کردو جواب داد:خب نه ولی الان دارم از تو می پرسم

لنا گفت:بچه ها بذارید یه داستانی رو از عشق براتون تعریف کنم تا عشق رو درک کنید نه معنی شفاهیشو حفظ کنید

و ادامه داد:من شخصی رو دوست داشتم و دارم از وقتی که عاشقش شدم

با خودم عهد بستم که تا وقتی که نفهمیدم از من متنفره بجز اون شخص

دیگه ای رو توی دلم راه ندم برای یه دختر بچه خیلی سخته که به یه چنین

عهدی عمل کنه. گریه های شبانه و دور از چشم بقیه به طوریکه بالشم

خیس می شد اما دوسش داشتم بیشتر از هر چیز و هر کسی حاضر بودم هر کاری براش بکنم هر کاری...

من تا مدتی پیش نمی دونستم که اونم منو دوست داره ولی یه مدت پیش

فهمیدم اون حتی قبل ازینکه من عاشقش بشم عاشقم بوده چه روزای

عشنگی بود sms بازی های شبانه صحبت های یواشکی ما باهم خیلی خوب

بودیم عاشق هم دیگه بودیم از ته قلب همدیگرو دوست داشتیم و هر کاری

برای هم می کردیم من چند بار دستشو گرفتم یعنی اون دست منو گرفت

خیلی گرم بودن عشق یعنی توی سردترین هوا با گرمی وجود یکی گرم

بشی عشق یعنی حاضر باشی همه چیزتو بهخاطرش از دست بدی عشق

یعنی از هر چیزو هز کسی به خاطرش بگذری اون زمان خانواده های ما زیاد

باهم خوب نبودن اما عشق من بهم گفت که دیگه طاقت ندارم و به پدرم

موضوع رو گفت پدرم ازین موضوع خیلی ناراحت شد فکر نمی کرد توی این

مدت بین ما یه چنین احساسی پدید بیاد ولی اومده بود پدرم می خواست

عشق منو بزنه ولی من طاقت نداشتم نمی تونستم ببینم پدرم عشق منو

می زنه رفتم جلوی دست پدرم و گفتم پدر منو بزن اونو ول کن خواهش می

کنم بذار بره بعد بهش اشاره کردم که برو اون گفت لنا نه من نمی تونم بذارم

که بجای من تورو بزنه من با یه لگد اونو به اونطرف تر پرتاب کردم و گفتم

بخاطر من برو ... و اون رفت و پدرم منرو به رگبار کتک بست عشق یعنی

حاضر باشی هر سختی رو بخاطر راححتیش تحمل کنی.بعد از این موضوع

غشق من رفت ما بهم قول داده بودیم که کسی رو توی زندگیمون راه ندیم

اون رفت و ازون به بعد هیچکس ازش خبری نداشت اون فقط یه نامه برام

فرستاد که توش نوشته شده بود: لنای عزیز همیشه دوست داشتم و دارم

من تا آخرین ثانیه ی عمر به عهدم وفا می کنم منتظرت می مونم شاید ما

توی این دنیا بهم نرسیم ولی بدون عاشقا تو اون دنیا بهم می رسن پس من

زودتر می رمو اونجا منتظرت می مونم خدا نگهدار گلکم مواظب خودت باش

دوستدار تو (ب.ش)

لنا که صورتش از اشک خیس بود نگاهی به معلم کردو گفت: خب خانم معلم

گمان می کنم جوابم واضح بود

معلم هم که به شدت گریه می کرد گفت:آره دخترم می تونی بشینی

لنا به بچه ها نگاه کرد همه داشتن گریه می کردن ناگهان در باز شد و ناظم

مدرسه داخل شدو گفت: پدرو مادر لنا اومدن دنبال لنا برای مراسم ختم یکی

از بستگان

لنا بلند شد و گفت: چه کسی ؟

ناظم جواب داد: نمی دونم یه پسر جوان

دستهای لنا شروع کرد به لرزیدن پاهاش دیگه توان ایستادن نداشت ناگهان روی زمین افتادو دیگه هم بلند نشد

آره لنای قصه ی ما رفته بود رفته بود پیش عشقش ومن مطمئنم اون دوتا توی اون دنیا بهم رسیدن...

لنا همیشه این شعرو تکرار می کرد

خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟ خواهان کسی باش که خواهان تو باشد

خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟ آغاز کسی باش که پایان تو باشد

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم تیر 1391ساعت 4:22 بعد از ظهر  توسط فرزاد  | 

عاشقی از مشاغل مختلف"طنز"

راننده :

دیگه دارم کم کم ریپ میزنم مثل ماشینهای تصادفی شدم

اگه همینطوری پیش بره باید برم زیر دست اراقچی

قلبمم به روغن سوزی افتاده پدرعشق بسوزه

 

عکس خنده دار, مطالب جالب طنز

 

معلم ریاضی :

نمیدنم چرا جواب تمام مسائلم بی نهایت میشه

یا بی جواب میمونه هرچی تفریق میکنم جمع میشه

هرچی جمع میکنم کم میشه از ضرب که مپرس آه

 

عکس خنده دار, مطالب جالب طنز

 

مهندس کامپیوتر :

ای آنکه مرا دی سی کرده ای و در وجودم ویروس بلاستر ۲۰۰۳ فرستاده ای

کی دوباره من را ری پیر خواهی کرد ؟ به فریاد گرافیکم برس

 

عکس خنده دار, مطالب جالب طنز

 

دکتر :

چند سالی است که به زخم مریضانم مرحم میگذارم و از چنگال مرگ رهایشان میکنم !

کو طبیبی که به زخمم مرحم گذارد و دلم را آزاد گرداند

 

عکس خنده دار, مطالب جالب طنز

 

ساغی :

مِی میدهم و غم کسان میگیرم

از لطف تو می کجا غمین میبینم

حالا که شدم عاشق ودل در بند است

می را ز شفا بیچاره ترین میبینم

 

عکس خنده دار, مطالب جالب طنز

 

عینک فروش :

اگر روزی بگویم عاشقم بر من نخندید

که شغلم عاشقی دارد فراوان

بسازم بهر هر چشمی من عینک

گرفتارم کند چشمی چه آسان

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1391ساعت 10:9 قبل از ظهر  توسط فرزاد  | 

زن جماعت را چه به بيرون رفتن !!!

زن بودن در جامعه ؟ فرهنگ

مسافر کناري مدام خودش را رويم مي اندازد ، دستش را در جيبش مي کند و در مي آورد ، من به شيشه چسبيده ام اما هر قدر جمع تر مي شوم او گشادتر مي شود .. موقع پياده شدن تمام عضلات بدنم از بس منقبض مانده اند درد مي کنند ….

 

*(تقصير خودم بود بايد جلو مي نشستم ..!!!)

 

 

مسافر صندلي پشت زانوهايش را در ستون فقراتم فرو مي کند ، يادم هست موقع سوار شدن قد چنداني هم نداشت ، بايد با يک چيزي محکم بکوبم توي سرش ، چيزي دم دستم نيست احتمالا فکر کرده خوشم آمده که حالا دستش را از کنار صندلي به سمت من مي آورد….

*(تقصير خودم بود بايد با اتوبوس مي آمدم ..!!! )

 

 

اتوبوس پر است ايستاده ام و دستم روي ميله هاست ، اتوبوس زياد هم شلوغ نيست و چشمان او هم نابينا به نظر نمي رسد ولي دستش را درست در 10 سانت از 100 سانت ميله اي که من دستم را گذاشته ام مي گذارد .. با خودم مي گويم ” چه تصادفي ” و دستم را جابه جا مي کنم … اما تصادف مدام در طول ميله اتفاق مي افتد …..

 

*(تقصير خودم است بايد اين دو قدم راه را پياده مي آمدم …!! )

 

 

پياده رو آنقدر ها هم باريک نيست اما دوست دارد از منتها عليه سمت من عبور کند ، به اندازه 8 نفر کنارش جا هست ولي با هم برخورد خواهيم کرد … کسي که بايد جايش عوض کند ، بايستد ، جا خالي بدهد ، راه بدهد و … من هستم …

 

*(تقصير خودم است بايد با آژانس مي آمدم …!!! )

 

 

راننده آژانس مدام از آينه نگام مي کند و لبخند مي زند … سرم را بايد تا انتهاي مسير به زاويه 180 درجه به سمت شيشه بگيرم .. مدام حرف ميزند و از توي آينه منتظر جواب است ..خودم را به نشنيدن مي زنم … موقع پياده شدن بس که گردنم را چرخانده ام ديگر صاف نمي شود … چشمانش به نظر سالم مي آيد اما بقيه پول را که مي خواهد بدهد به جاي اينکه در دستم بگذارد از آرنجم شروع مي کند … البته من بايد حواسم مي بود و دستم را با دستش تنظيم مي کردم ….

 

*(تقصير خودم است بايد با ماشين شخصي مي آمدم …!!! )

 


راننده پشتي تا مي بيند خانم هستم دستش را روي بوق مي گذارد… راه مي دهم … نزديک شيشه ماشين مي ايستد نيشش باز است و دندانهاي زردش از لبان سياهش بيرون زده است … “خانم ماشين لباسشوئي نيست ها “…. مسافرهاي توي ماشين همه نيششان باز مي شود … تا برسم هزار بار هزار تا حرف جديد مي شنوم …و مدام بايد مواظب ماشين هايي که فرمانهايشان را به سمت من مي چرخانند باشم …موقع رسيدن خسته هستم .. اعصابم به کلي به هم ريخته است

 

*(تقصير خودم است زن جماعت را چه به بيرون رفتن !!!)

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد 1391ساعت 9:31 بعد از ظهر  توسط فرزاد  | 

تست روان شناسی از روی رنگ ها

تست روانشناسی-آيا شما هنگام تصميم‌گيري و انتخاب يك رنگ براي دكوراسيون خانه خود دچار سردرگمي مي‌شويد؟ آيا هميشه لوازم جانبي و اكسسوري‌هاي خانه خود را به رنگ بژ انتخاب مي‌كنيد يا بيشتر متمايل به رنگ‌هاي صورتي و شاد هستيد؟ در ادامه مطلب با انجام يك تست شخصيت‌شناسي و پاسخ دادن به پنج سوال، دريابيد كه رنگ‌هاي موجود در خانه شما چه چيزي در ارتباط با شخصيت شما مي‌گويند.

 

اگر شما بخواهيد براي دكوراسيون اتاق‌نشيمن خود كوسن انتخاب و خريداري كنيد كدام گزينه را ترجيح مي‌دهيد؟

 

كوسن‌هاي پارچه‌اي شيك به رنگ بژ.

 

كوسن‌هاي شاد و گل‌دار يا انواع پولكي.

 

كوسن‌هاي راه‌راه يا طرح‌هاي گرافيكي روشن.

 

كوسن‌هاي دكمه‌دار يا انواعي كه دورتادور آنها ريش‌ريش است.

 

چه نوع پرده يا شيدي را ترجيح مي‌دهيد؟

 

پرده‌هايي به رنگ خنثي مثل پرده‌هاي سفيد و شيدهاي چوبي ساده براي پنجره‌هاي كوچك.

 

پرده‌هايي با رنگ پاستل و ملايم مانند پرده‌هاي كرم رنگ و شيدهاي رومي گل‌دار براي پنجره‌هاي كوچك.

 

پرده‌هايي با رنگ‌هاي شاد و خيره‌كننده و شيد راه‌راه با رنگي روشن براي پنجره‌هاي كوچك.

 

پرده چند لايه به همراه لبه‌اي از حرير براق در قسمت روي پرده و شيدي از استيل براي پنجره‌هاي كوچك.

 

چه نوع دسته گلي را دوست دارید؟

 

دسته گلي بزرگ از ليليوم.

 

يك دسته گل از گل‌هاي ديزي (گل پنج پر) و رز.

 

دسته گلي از رز صورتي با رنگي تكان‌دهنده.

 

دسته گلي كه با عناصر طلايي تزئين شده باشد.

 

چه نوع كاناپه و صندلی را ترجیح می‌دهید؟

 

كاناپه‌هاي بزرگ و چرمي قهوه‌ای ‌رنگ و صندلی‌های پوشیده شده از پارچه بژ.

 

كاناپه کرم ساده، اما صندلی‌هايي با پارچه گل‌دار و شاد يا با پارچه‌هاي پولكي.

 

يك كاناپه در نقطه كانوني به رنگ قرمز يا ارغواني تند و صندلي‌هايي با رنگ متضاد.

 

صندلي‌هايي سفيد و مشكي به همراه كاناپه هماهنگ با آنها.

 

دركمد لباس‌هاي شما بيشتر چه رنگ‌هايي ديده مي‌شود؟

 

عمدتا سیاه و سفید، بژ یا سفید.

 

بلوزهاي صورتي، آبي كم‌رنگ، سبز، سفید.

 

سیاه و سفید، نقره‌ای و سفید با دکمه‌های براق.

 

لباس‌هايي ارغواني با صندل‌هاي قرمز.

 

اگر اغلب پاسخ‌هاي شما گزينه‌A است: خاكي و طبيعي

 

برخي از رنگ‌هايي كه در چرخه رنگ حضور ندارند مانند رنگ سفید، سیاه و سفید، بژ و کرم، رنگ‌هاي خنثي ناميده مي‌شوند. این رنگ‌ها اغلب جلوه‌اي خاکی و صلح‌آمیز ایجاد مي‌كنند و اغلب افرادي كه براي خانه خود از رنگ‌هاي موجود در طبيعت استفاده مي‌كنند، درجات بالايي از كمال و پختگي دارند. اضافه كردن طيف‌هاي مختلفي از رنگ بژ، كرم و آف‌وايت (طيفي از رنگ سفيد) به دكوراسيون عمق مي‌دهد. اضافه كردن مقداري گرما با كمك عناصري از قبيل كوسن‌ها، كلاهك آباژور، قاليچه و ديگر عناصر بافت‌دار و داراي رنگ زنده به اتاقي خنثي، اقدامي حياتي است.

 

اگر اغلب پاسخ‌هاي شما گزينه‌B است: ملايم و پاستلي

 

افرادي كه از رنگ‌هاي ملايم و پاستلي استفاده مي‌كنند، افرادي شيك و آرام هستند. رنگ‌هايي از قبيل سفيد، آبي ملايم، صورتي ملايم و سبز در كنار هم مي‌توانند فضايي الهام‌بخش و لطيف ايجاد كنند كه چنين فضايي با كمك طرح‌هاي گل‌دار و شاد مي‌تواند گرم‌تر و پوياتر شود. بهترين حالت براي اين تركيب‌هاي رنگي اين است كه رنگ زمينه دكوراسيون را ملايم و روشن در نظر بگيريد و براي اكسسوري‌ها يا يك ديوار فضا از رنگي زنده مانند صورتي تند استفاده كنيد. همچنين توصيه مي‌شود در چنين دكوراسيوني دسته گلي از گل‌هاي متنوع با رنگ‌هاي شاد را در گلداني ميناكاري شده قرار دهيد؛ زيرا تركيب گل‌هاي تازه و با‌طراوت با طرح‌هاي گل‌دار مي‌تواند جذابيت ويژه‌اي به دكوراسيون فضا ببخشد.

 

اگر اغلب پاسخ‌هاي شما گزينه‌ C است: روشن و بي‌پروا

 

افرادي كه رنگ‌هاي تند و روشن را دوست دارند افراد شجاع و دليري هستند. رنگ‌هاي تند و خيره‌كننده محرك هستند. براي استفاده از رنگ‌هاي تند نكاتي را بايد رعايت كنيد، براي مثال توصيه مي‌كنيم كاناپه‌اي قرمز رنگ را در مقابل بزرگ‌ترين ديوار اتاق قرار دهيد و همچنين زمينه و رنگ ديوارهاي فضايي را كه در دكوراسيون آن از رنگ‌هاي تند و خيره‌كننده استفاده شده، خلوت و روشن نگه‌داريد.

 

اگر اغلب پاسخ‌هاي شما گزينه‌ D است: تركيبات خاص

 

اين افراد خواستار شكستن و عبور از حد و مرزها هستند. قوانين و بايدها را فراموش كنيد و تنها به اين فكر كنيد كه خانه شما بايد به رنگي باشد كه شما دوستش داريد و در آن مي‌توانيد مانند يك شاه زندگي كنيد. استفاده از تركيب رنگي سفيد و مشكي به همراه اكسسوري‌ها و عناصر فلزي در كنار يك نورپردازي مناسب، مي‌تواند تركيب خوبي باشد. شما مي‌توانيد ضمن بازي با رنگ‌هاي لطيف و ملايم‌تر، در خانه‌اي با چنين تركيب رنگي، جلوه‌اي متمايز ايجاد كنيد
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم خرداد 1391ساعت 9:44 بعد از ظهر  توسط فرزاد  | 

نظرات دانشجوهای جدید و ترم آخری (طنز)

رییس دانشگاه

1)مردی فرهیخته و خوشتیپ

2)به دلیل اینکه در طی این چهار پنج سال یک بار هم ایشونو نتونستم ببینم، هیچ ذهنیتی ندارم

 

یک وعده غذای سلف

1)بیفستراگانوف با سس کچاپ با نوشیدنی خنک

2)چلو لاستیک به همراه افزودنی های غیر مجاز

 

کارت دانشجویی

1)کارت شناسایی و هویت دانشجو

2)تنها استفاده از این کارت گرفتن فیلم از ویدئو کلوب است

 

خوابگاه

1)محل استراحت و سرشار از شادی و نشاط

2)مکانی برای همزیستی مسالمت آمیز با سوسک و موش

 

شب امتحان

1)شبی برای دوره کردن درسی که در طول ترم خوانده شده است

2)شبی که تا صبح باید مثل خر درس خوند

 

جزوه خوش خط دخترها

1)بمیرم از هیچ دختری جزوه نمیگیرم، من عادت دارم فقط جزوه خودمو بخونم

2)طلای کاغذی

 

تقلب

1)یک روش غیر اصولی و ناجوانمردانه برای نتیجه گرفتن در امتحان

2)تنها روش اصولی و مبتنی بر عقل برای نتیجه گرفتن در امتحان

 

مشروط شدن

1)عمراٌ، من تو دبیرستان معدل کمتر از ۱۸ نداشتم

2)نمک تحصیل در دانشگاه

 

وام دانشجویی

1)کمک هزینه برای دانشجو

2)مثل مهریه میمونه کی داده کی گرفته

 

ازدواج دانشجویی

1)حرفش رو نزن من قصد ادامه تحصیل دارم

2)کو؟ کجاس؟کسی رو سراغ داری برام؟

 

حراست

1)ارگانی برای حفاظت از دانشجو از گزند خطرات

2) ارگانی برای حفاطت از دانشگاه از گزند دانشجویان

 

دانشجو

1)فردی که به دنبال علم آموزی و تولید علم است

2)ها ایی دانشجو که وگفتی یعنی چه؟؟؟!!!!

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم خرداد 1391ساعت 9:37 بعد از ظهر  توسط فرزاد  | 

یادداشت های یک دختر ترشیده


این که می گویند در ازدواج، تقدیر نقش اصلی را دارد واقدامات شما، تا قسمت نباشد، به جایی نخواهد رسید، کاملا درست است.

فرض کنید مریم بخواهد برای بازکردن بختش، خود وارد عمل شود.او تصمیم می گیرد به سراغ دوستان متاهلش رفته وازآنها بپرسد چطور شد که ازدواج کردند، آن گاه همان اقدامات را به عمل بیاورد. چه اتفاقی خواهد افتاد؟!

 

مریم: شهرزاد جان! چه شد که با محمد ازدواج کردی؟

شهرزاد: خوب … می دانی که محمد همکارم بود… راستش من از او خوشم می آمد و سعی کردم با محبت و توجه، نظرش را جلب کنم…

{ مریم به پسر موردعلاقه اش در محل کار: پنجره را ببندید، خدای ناکرده سرما می خورید!

همکار : اصلا دوست دارم سرما بخورم تا دوست دخترم بیشتر نازم را بکشد. به شما ربطی دارد؟! (زیر لب) دخترهای این دوره و زمانه چقدر پر رو شده اند! }

 

*************

 

مریم :شهره جان! تو چطور با همسرت آشنا شدی؟

شهره :آشنایی ما از یک دعوا شروع شد. او توی کارم دخالت کرد و من ناراحت شدم، با هم بحث تندی کردیم و…!

{ همکار مجرد مریم: خانم، به نظر من نباید این کار را این طور انجام می دادید…

مریم: به شما چه ربطی دارد؟ خجالت نمی کشید توی کار من دخالت می کنید؟!

همکارمجرد مریم: اصلا به درک! مرا بگو که خواستم کمکتان کنم! همین کارها را کرده اید که تا این سن مجرد مانده اید دیگر!! }

 

*************

 

مریم : آزیتا، تو با عشق ازدواج کردی؟

آزیتا:نه. من آن موقع فکر کنکور و دانشگاه بودم! مادرم اصرارداشت ازدواج کنم.

{ مادرمریم: فلانی غلط کرده بیاید خواستگاری تو!او لیاقت پاک کردن کفش های تو را هم ندارد!!(این قسمت، واقعی است! )

 

*************

 

مریم : فرشته تو کجا با همسرت آشنا شدی؟

فرشته: کنار دریا… من و او با کمی فاصله ازهم نشسته بودیم.او ازمن پرسید چرا تنها آمده ام شمال. من هم به شوخی گفتم آمده ام شمال، شاید از تنهایی در بیایم!

کنار دریا:

پسر جوان: شما تنها هستید؟

مریم: در حال حاضر بله…

پسر: آهان… همراهتان رفته چیزی بخرد؟

مریم : نه… من همراه ندارم!

پسر: پس چه همراه بی ذوقی دارید! توی هتل مانده؟!( بابا آی کیو!)

مریم: نه… من کلا تنها آمده ام…

پسر: واقعا نامزدتان اجازه داده شما تنهایی بیایید لب ساحل؟!( ای خدااااا!)

مریم : من اصلا نامزد ندارم، تنها آمده ام شاید اینجا از تنهایی در بیایم!

پسر: چه جالب! چون من وهمسرم برعکس شما آمده ایم اینجا تا با یک خاطره خوب و به طور توافقی از همدیگر جدا بشویم!

 

*************

 

مریم : غزاله تو کجا با فرهاد آشنا شدی؟

غزاله: توی یک میهمانی. فرهاد همان جا عاشقم شد و ازمن خواستگاری کرد!

در یک میهمانی:

پسر: مریم ! آن دختری را که گوشه سالن نشسته می شناسی؟ می شود خواهش کنم از طرف من از او خواستگاری کنی؟!

 

*************

 

مریم :ترانه تو چطور با رضا آشنا شدی؟

ترانه: رضا ازمن تقاضای دوستی کرد. قبول نکردم.اوهم شیفته نجابتم شد وآمد خواستگاری!

پسر: امکان دارد افتخار دوستی با شما را داشته باشم؟

مریم : نه خیر، من اهل این جور دوستی ها نیستم.

پسر:عجب امل عقب افتاده ای هستی.الان دیگراین افه خرکی ها(!) خریدار ندارد.لابد هنوز هم دختری! برو بابا… من دنبال موردی می گردم که open باشد!

(واقعیت تاسف انگیزی که این روزها کمابیش مشاهده می شود)

 

*************

 

مریم: حمیرا تو واقعا اینترنتی ازدواج کردی؟

حمیرا: خوب بله…اوایل محلش نمی گذاشتم، اصلا دوستی های اینترنتی را مسخره می کردم… ولی آن قدر گیر داد تا راضی شدم!

پسر:asl plz !

مریم: من به دوستی اینترنتی اعتقاد ندارم.

پسر: bye !!




+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم خرداد 1391ساعت 9:32 بعد از ظهر  توسط فرزاد  | 

پرسش های در مورد رانندگی خانم ها(طنز)



پرسش های در مورد رانندگی خانم ها(طنز)


 

پرسش : اگر یک خانوم مشغول رانندگی باشد و ناگهان متوجه شود که ترمز خودرو اش بریده و نمی گیرد چکار می کند ؟

الف ) قبل از اینکه هیچ حادثه ای روی دهد او پشت فرمان سکته کرده و راهی دیار باقی می شود

قاف ) سعی می کند یک ایستگاه اتوبوس پیدا کند و با زدن خودرو اش به مردم داخل ایستگاه آن را نگه دارد

دال ) در همان حال با همسرش تماس می گیرد و از او کمک می خواهد

نون ) سفره ابوالفضل نذر می کند که زنده بماند

 

پرسش: هنگامی که یک خانم راهنمای سمت چپ خودرواش را می زند ، این به چه معناست ؟

الف ) یعنی می خواهد به سمت راست برود

قاف ) یعنی می خواهد شیشه سمت چپ خودرواش را پایین بیاورد

دال ) یعنی می خواهد پشت فرمان موبایلش را درآورد و با همسرش تماس بگیرد

نون ) یعنی می خواسته برف پاک کن را بزند

 

پرسش : اگر یک خانوم در حین رانندگی بخواهد از بین دو خودروی در حال حرکت عبور کند چکار می کند ؟

الف ) بعد از از بیخ کندن آینه بغل جفت خودرو ها از بینشان عبور می کند

قاف ) اول به خودروی سمت راست می کوبد بعد به خودروی سمت چپ سپس با همسرش تماس می گیرد

دال ) ابتدا جوری به خودروی سمت راست می زند که او منحرف شود و به خودروی سمت چپ برخورد کند سپس از روی دو خودرو عبور می کند

نون ) یک بوق می زند و راننده دو خودرو تا متوجه می شوند او خانوم است سریعا به او راه می دهند که برود

 

پرسش : زمانیکه یک خانوم در پشت فرمان خودرو نشسته و خودرو اش با سرعتی بیش از 20 کیلومتر در حرکت است این به چه معناست ؟

الف ) یعنی پاشنه کفشش روی پدال گاز گیر کرده

قاف ) یعنی با همسرش تماس گرفته و فهمیده که او با یک خانوم ناشناس در محل کارش مشغول صحبت است

دال ) یعنی یادش آمده که بچه اش را داخل ماشین لباسشویی جا گذاشته

نون ) یعنی پشت فرمان خوابش برده

 

پرسش : معمولا یک خانوم راننده وقتی خودرو اش پنچر می شود چکار می کند ؟

الف ) ابتدا سعی می کند با پوف آن را باد کند و سپس با چسب زخم محل سوراخ را بپوشاند

قاف ) تا اولین آپاراتی با پنچری راه می رود تا پدر لاستیک و تیوپ و رینگ در بیاید

دال ) به آتش نشانی زنگ می زند

نون ) ماشین را وسط خیابان رها می کند و با همسرش تماس می گیرد

 

پرسش : خانوم های راننده به کدام قسمت خودرو بیش از بقیه علاقه مند می باشند ؟

الف ) آینه ها ؛ چون اگر در هنگام رانندگی کوچکترین خدشه ای در میکاپ آن ها بوجود آید آن ها را آگاه می کند

قاف ) پخش سی دی ؛ چون آهنگ های ملایم آن استرس آن ها را در هنگام رانندگی کاهش می دهد

دال ) برف پاک کن ؛ چون خودش شیشه را تمیز می کند و نیازی نیست که برای تمیز کردن شیشه هم با همسرشان تماس بگیرند

نون ) داشبور ؛ چون رژ لب ، پنکک ، موچین ، ریمل ، کرم سفید کننده ، مداد چشم ، بیگودی و کلی چیزهای دیگر داخل آن جا می شود

 

پرسش : هنگامی که یک خانوم راننده از داخل آینه مشاهده کند که یک آمبولانس در پشت سرش در حرکت است چکار می کند ؟

الف ) هول می شود و پایش را می گذارد روی ترمز و آمبولانس هم از عقب به شدت با خودرو او برخورد می کند

قاف) جیغ می کشد و کنترل خودرو از دستش خارج شده و بعد از برخورد با خودروهای دیگر به داخل جوی آب می افتد و بعد با همسرش تماس می گیرد

دال) خودرو خودش و آمبولانس را وسط خیابان متوقف می کند تا بتواند بیمار داخلآمبولانس را ویزیت کند و یکسری دارو گیاهی و دارو دوای خانگی برایش تجویزکند

نون ) در حال حرکت فرمان را ول می کند و برای بهبودی بیمار داخل آمبولانس دست به دعا بر می دارد

 

پرسش : اگر یک خانوم راننده بخواهد خودرو اش را بین دو خودروی پارک شده پارک نماید ( پارک دوبل ) چکار می کند ؟

الف ) پس از شکستن چراغ عقب خودروی جلویی و چراغ جلوی خودروی عقبی بوسیله سپر ماشینش ، با همسرش تماس می گیرد

قاف ) آنقدر منتظر می ماند تا راننده یکی از دو خودرو بیاید و ماشینش را بردارد

دال) به مخترع ماشین فحش می دهد که چرا ماشین را طوری اختراع نکرد که از بغل هم راه برود تا بشود با آن بین دو خودرو به راحتی پارک کرد

نون ) از یک عابر مذکر می خواهد که خودرو را برایش پارک کند

 

پرسش : اولین اقدامی که یک خانوم راننده بعد از تصادف انجام می دهد چیست ؟

الف ) جیغ کشیده و بیهوش می شود

قاف ) با شوهرش تماس می گیرد

دال ) می گوید : آخ ببخشید می خواستم ترمز بگیرم اشتباهی گاز دادم

نون ) اول به خاطر سالم ماندنش یک دیگ شله زرد نذر می کند بعد هم عهد می کند که دیگر پشت رل ننشیند

 

پرسش : شما بعنوان یک مرد اگر خانومتان گواهینامه رانندگی اش را بگیرد و بخواهد که با خودروی شما رانندگی کند چکار می کنید ؟

الف ) وقتی که او سوار خودرو می شود گوشی موبایلتان را خاموش می کنید

قاف ) کلا برای همیشه گوشی موبایلتان را خاموش می کنید

دال ) اصلا گوشی و سیم کارتتان را با هم می برید می فروشید

نون ) گوشی و سیم کارت و خودروتان را یکجا می فروشید و بعد هم خانومتان را طلاق می دهید

 

تذکر: از خانوم های محترمه تقاضا دارم که پس از خواندن این مطلب هیچگونه موضع خصمانه ای در قبال بنده اتخاذ نفرمایند زیرا منظور من به هیچ عنوان خانومهای کشور خودمان نبود.


+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم خرداد 1391ساعت 4:48 بعد از ظهر  توسط فرزاد  | 

سوتی "نهایت خنده"

*یکی از سوتی های برنامه عمو پورنگ (یه صدای دخترونه)

- الو ؟

- الو ؟

- سلام

- سلام

- خوبی

- مرسی . عمو پورنگ ؟

- جانم ؟

- من خیلی دوستتون دارم

- منم خیلی دوستت دارم عزیزم . اسمت چیه ؟

- کتایون

- کتایون ؟ خوبی ؟

- بله

- کتایون ؟ من ازت سوال می پرسم . تو بگو کتایون . باشه ؟

- باشه

- کی از همه بهتره ؟

- کتایون

- کی تو کارا به مامان کمک می کنه ؟

- کتایون

- کیه که مامان دوستش داره ؟

- کتایون

- کیه که بابا وقتی از در میاد ماچش می کنه ؟

- مامان






واااااااااااییییی خدا اینا رو از رو زمین برنداره

باعث شد ما یه ذره بخندیم مگه نه.....




+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم خرداد 1391ساعت 1:28 بعد از ظهر  توسط فرزاد  | 

فرق منو تو



گفتی عاشقمی٬

می گفتم دوستت دارم.
گفتی اگه يه روز نبينمت می ميرم٬
گفتم من فقط ناراحت می شم.
گفتی من به جز تو به کسی فکر نمی کنم٬
گفتم من اتفاقا به خيلی ها فکر می کنم!
گفتی تا ابد توو قلب منی٬
گفتم فعلا توو قلبم جا داری.
گفتی اگه بری با يکی ديگه من خودمو می کشم٬
گفتم اما اگه تو بری با يکی ديگه من فقط دلم می خواد طرفو خفه کنم.
گفتی ...
گفتم ... حالا فکر کردی فرق ما ايناس؟
نه! فرق من اينه که تو دروغ می گفتی و من راست می گفتم...

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم خرداد 1391ساعت 11:54 قبل از ظهر  توسط فرزاد  | 

میدونی تلخ ترین اتفاق از نظر من چیه؟؟؟






تو بخوای...

اونم بخواد...

ولی سرنوشت نخواد


+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم خرداد 1391ساعت 9:3 بعد از ظهر  توسط فرزاد  | 

شش حرف و چهار نقطه ! کلمه کوتاهيه . اما معنيش رو شايد سالها طول بکشه تا بفهمي !


تو اين کلمه کوچیک ده ها کلمه وجود داره که تجربه کردن هر کدومش دل شير مي خواد!


تنهايي ، چشم براه بودن ، غم ؛غصه ، نا اميدي ، ***جه رو حي ،دلتنگی ، صبوری ، اشک بیصدا ؛


هق هق شبونه ؛ افسردگي ،پشيموني، بي خبري و دلواپسي و .... !


براي هر کدوم از اين کلمات چند حرفي که خيلي راحت به زبون مياد


و خيلي راحت روي کاغذ نوشته ميشه بايد زجر و سختي هايي رو تحمل کرد


تا معاني شون رو فهميد و درست درک شون کرد !!!
متنفرم از هر چیزی که زمان را به یاد من میاورد... و قبل از همه ی اینها متنفرم


از انتظار ... از انتـــــــــــــــــــــــــــــــظار متــــــنـــــفــــــرم

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم خرداد 1391ساعت 5:47 بعد از ظهر  توسط فرزاد  | 

زیبا ترین قلب

روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيبا ترين



قلب را درتمام آن منطقه دارد.



جمعيت زياد جمع شدند. قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشه‌اي بر آن




وارد نشده بود و همه تصديق كردند كه قلب او به راستی زيباترين قلبي




است كه تاكنون ديده‌اند. مرد جوان با كمال افتخار با صدايي بلند به تعريف



قلب خود پرداخت.



ناگهان پير مردي جلوي جمعيت آمد و گفت كه قلب تو به زيبايي قلب من



نيست. مرد جوان و ديگران با تعجب به قلب پير مرد نگاه كردند قلب او با




قدرت تمام مي‌تپيد اما پر از زخم بود. قسمت‌هايي از قلب او برداشته




شده و تكه‌هايي جايگزين آن شده بود و آنها به راستی جاهاي خالي را به




خوبي پر نكرده بودند براي همين  گوشه‌هايی دندانه دندانه درآن ديده




مي‌شد. در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت كه هيچ تكه‌اي آن




را پرنكرده بود، مردم كه به قلب پير مرد خيره شده بودند با خود مي‌گفتند




كه چطور او ادعا مي‌كند كه زيباترين قلب را دارد؟




مرد جوان به پير مرد اشاره كرد و گفت تو حتماً شوخي مي‌كني؛ قلب خود




را با قلب من مقايسه كن؛ قلب تو فقط مشتي رخم و بريدگي و خراش




است .




پير مرد گفت: درست است. قلب تو سالم به نظر مي‌رسد اما من هرگز




قلب خود را با قلب تو عوض نمي‌كنم. هر زخمي نشانگر انساني است كه




من عشقم را به او داده‌ام،  من بخشي از قلبم را جدا كرده‌ام و به او






بخشيده‌ام. گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است كه به




جاي آن تكه‌ي بخشيده شده قرار داده‌ام؛ اما چون اين دو عين هم نبوده‌اند




گوشه‌هايي دندانه دندانه در قلبم وجود دارد كه برايم عزيزند؛ چرا كه ياد‌آو




ر عشق ميان دو انسان هستند. بعضي وقتها  بخشي از قلبم را به




كساني بخشيده‌ام اما آنها چيزی از قلبشان را به من نداده‌اند، اينها همين




شيارهاي عميق هستند. گرچه دردآور هستند اما ياد‌آور عشقي هستند




كه داشته‌ام. اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارهاي عميق را




با قطعه‌ای كه من در انتظارش بوده‌ام پركنند، پس حالا مي‌بيني كه زيبايي







پواقعي چيست؟

مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد، در حالي كه اشك از گونه‌هايش سرازير




مي‌شد به سمت پير مرد رفت از قلب جوان و سالم خود قطعه‌ای بيرون




آورد و با دستهاي لرزان به پير مرد تقديم كرد پير مرد آن را گرفت و در




گوشه‌اي از قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به جاي



قلب مرد جوان گذاشت .



مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود، اما از هميشه زيباتر بود زيرا




كه عشق از قلب پير مرد به قلب او نفوذ كرده بود...

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم خرداد 1391ساعت 1:27 بعد از ظهر  توسط فرزاد  | 

داستان دیوانگی و عشق

زمان های قديم٬ وقتی هنوز راه بشر به زمين باز نشده بود. فضيلت ها و


تباهی ها دور هم جمع شده بودند.

ذکاوت گفت بياييد بازی کنيم. مثل قايم باشک!


ديوانگی فرياد زد: آره قبوله من چشم می زارم!


چون کسی نمی خواست دنبال ديوانگی بگردد٬‌ همه قبول کردند.


ديوانگی چشم هايش را بست و شروع به شمردن کرد: يک٬ ... دو٬ ...


سه٬ ... !

همه به دنبال جايی بودند که قايم بشوند.


نظافت خودش را به شاخ ماه آويزان کرد.


خيانت خودش را داخل انبوهی از زباله ها مخفی کرد.


اصالت به ميان ابر ها رفت.


هوس به مرکز زمين راه افتاد.


دروغ که می گفت به اعماق کوير خواهد رفت٬ به اعماق دريا رفت.


طعم داخل يک سيب سرخ قرار گرفت.


حسادت هم رفت داخل يک چاه عميق.


آرام آرام همه قايم شده بودند و


ديوانگی همچنان می شمرد: هفتادو سه٬ هفتادو چهار٬ ...


اما عشق هنوز معطل بود و نمی دانست به کجا برود.


تعجبی هم ندارد. قايم کردن عشق خيلی سخت است.


ديوانگی داشت به عدد ۱۰۰ نزديک می شد٬ که عشق رفت وسط يک


دسته گل رز آرام نشت.


ديوانگی فرياد زد: دارم ميام. دارم ميام ...


همان اول کار تنبلی را ديد. تنبلی اصلا تلاش نکرده بود تا قايم شود.


بعد هم نظافت را يافت. خلاصه نوبت به ديگران رسيد. اما از عشق خبری


نبود.

ديوانگی ديگر خسته شده بود که حسادت حسوديش گرفت و آرام در


گوش او گفت: عشق در آن سوی گل رز مخفی شده است.


ديوانگی با هيجان زيادی يک شاخه گل از درخت کند و آن را با تمام قدرت


داخل گل های رز فرو برد.

صدای ناله ای بلند شد.


عشق از داخل شاخه ها بيرون آمد٬ دست هايش را جلوی صورتش گرفته


بود و از بين انگشتانش خون می ريخت.


شاخهء درخت٬ چشمان عشق را کور کرده بود.


ديوانگی که خيلی ترسيده بود با شرمندگی گفت


حالا من چی کار کنم؟ چگونه می توانم جبران کنم؟


عشق جواب داد: مهم نيست دوست من٬ تو ديگه نميتونی کاری بکنی



٬ فقط ازت خواهش می کنم از اين به بعد يار من باش.


همه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم.


و از همان روز تا هميشه عشق و ديوانگی همراه يکديگر به احساس تمام


آدم های عاشق سرک می کشند ...


نظرت تو چیه عشقم"فرشته جان یاف...؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم خرداد 1391ساعت 8:28 بعد از ظهر  توسط فرزاد  | 

راه های دوست پسر داری"فقط بخندید"

اگه راه های دوست پسر آزاری-بهتون زنگ زد (در این مسئله فرض بر هوتن نام بودن دوست پسرتونه…!!!) بگین سلام حمید جون.

بعد یه دفعه انگار که تازه متوجه شدین بگین اوا خاک به سرم علی تویی؟؟؟؟

می تونین این سیر رو تا هفده باز تکرار کنین ولی بار هجدهم دیگه خطر مرگ داره.من مسئولیتی در قبال این حادثه ندارم.

 

به دوست پسرتون زنگ بزنین و بگین کسی خونه نیست و دعوتش کنین خونتون ، بعد با دختر همسایه برید سینما و فیلم هوو یا ازدواج به سبك ایرونى رو ببینید.

 

تا دوست پسرتون یه شوخی کوچیک با شما کرد سریعا جبهه بگیرین و باهاش دعوا کنین. با کلماتی از قبیل:مگه تو خودت خواهر مادر نداری؟…یا یه همچین چیزایی .ولی دو تا سه دقیقه بعد خودتون یه جک فجیع یا افتضاح برا دوست پسرتون تعریف کنید و بعدش بشینید و قیافه بنده خدا رو تماشا کنید.

 

آرایش شدید بزنید و از این شلوارای خیلی برمودا و از این پیرهن آستین کوتاها بپوشید و برید جلوی دوست پسرتون رژه برید و وقتی به شما نزدیک شد و به دو سه متری شما رسید ، سرش داد بزنید و بعدش بشینید و زجر کشیدنش رو تماشا کنید.

 

عکسهای دو نفره ای رو که با پسر نوه عمه ی خاله ی پدربزرگ پسر دختر خالتون و یا امثالهم گرفتید به دوست پسرتون نشون بدید ولی بهش اجازه ندید حتی یه دونه عکس باهاتون بگیره.

 

موقع تولد دوست پسرتون جلوی دوستاش فقط بهش یه شاخه گل هدیه بدید و حالشو حسابی بگیرید و (احتمالا بسته به قدرت و توانایی قلبی و شرایط جوی) بشینید و سکته شو تماشا کنید و لذت ببرید.

 

همین که تو ماشین بغل دست دوست پسرتون نشستین شروع کنین به عطسه کردن و از بوی ادکلن چند صد هزار تومنیش که با زجرکش کردن پدر و مادرش خریده ایراد بگیرید و بهش بگید که به این بو حساسید.

 

وقتی داره باهاتون حرف می زنه همین که به جای حساس حرفاش رسید بی مقدمه موبایلشو بردارید و به یکی از دوستاتون زنگ بزنید و چهار ساعت و چهل و هشت دقیقه با دوستتون حرف بزنید و دوست پسرتون را تو کف حرف زدن و تو فکر قبض موبایل بذارید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم خرداد 1391ساعت 2:1 بعد از ظهر  توسط فرزاد  | 

میخام به یکی خودش

میدونه کیه بگم با همه

نامهربونیهات ومهربونیات و دلسوزیات و

تحویل گرفتن و نگرفتنات  و ..."بوست میکنم از

همین جا"بازم میگم

دوست دارم

       

      از عشق:

 

یك بار دختری حین صحبت با پسری كه



عاشقش بود، ازش پرسید



چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟



دلیلشو نمیدونم ...اما واقعا"*دوست دارم



تو هیچ دلیلی رو نمی تونی عنوان كنی... پس


چطور دوستم داری؟



چطور میتونی بگی عاشقمی؟




من جدا"دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت



كنم




ثابت كنی؟ نه! من میخوام دلیلتو بگی


باشه.. باشه!!! میگم... چون تو خوشگلی،



صدات گرم و خواستنیه،



همیشه بهم اهمیت میدی،



دوست داشتنی هستی،



با ملاحظه هستی،



بخاطر لبخندت،




دختر از جوابهای اون خیلی راضی و قانع شد





متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف



وحشتناكی كرد و به حالت كما رفت




پسر نامه ای رو كنارش گذاشت با این مضمون





عزیزم، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما



حالا كه نمیتونی حرف بزنی، میتونی؟




نه ! پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم




گفتم بخاطر اهمیت دادن ها و مراقبت كردن



هات دوست دارم اما حالا كه نمیتونی برام


اونجوری باشی، پس منم نمیتونم دوست داشته



باشم


گفتم واسه لبخندات، برای حركاتت عاشقتم




اما حالا نه میتونی بخندی نه حركت كنی پس


منم نمیتونم عاشقت باشم



اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین



الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو



بودن وجود نداره




عشق دلیل میخواد؟




نه!معلومه كه نه!!



پس من هنوز هم عاشقتم



نظره تو چیه؟


+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم خرداد 1391ساعت 12:44 بعد از ظهر  توسط فرزاد  | 

مرد نابینا

    روزی مرد کوری روی پله های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در 

  کنار پایش قرار داده بود. روی تابلو نوشته بود: من کور هستم لطفا کمک 

  کنید. روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند

 سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد

   کور اجازه بگیرد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم خرداد 1391ساعت 12:27 بعد از ظهر  توسط فرزاد  | 

تنها راه رسیدن

   شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته  تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را     هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و  ناراحتی  دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ،  دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با  هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه  عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده  ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه :
 
 
 سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه. کاش منو تو لباس عروسی می دیدی. مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟! علی جان دارم میرم. دارم میرم که  بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم. می بینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم.
 

  دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم. ولی کاش منم حرفای تو   را می شنیدم. دارم میرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردی، یادته؟! گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ، یادته؟! علی تو اینجا نیستی، من تو لباس  عروسم ولی تو کجایی؟! داماد قلبم تویی، چرا کنارم نمیای؟! کاش بودی
  می دیدی مریمت چطوری داره لباس عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه. کاش بودی و می دیدی مریمت تا آخرش رو حرفاش موند. علی
 مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت. حالا که چشمام دارند
سیاهی میرند، حالا که همه بدنم داره می لرزه ، همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی چشمام میگذره. روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد،
 یادته؟! روزی که دلامون لرزید، یادته؟! روزای خوب عاشقیمون، یادته؟! نقشه های آیندمون، یادته؟! علی من یادمه، یادمه چطور بزرگترهامون، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون گذاشتند. یادمه
 روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری تنها برو
سراغش.
 
 یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو
بیاری. یادته اون روز چقدر گریه کردم، تو اشکامو پاک کردی و گفتی گریه می کنی چشمات قشنگتر می شه! می گفتی که من بخندم. علی حالا
  بیا ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم. هنوز یادمه
 روزی که بابات فرستادت شهر غریب که چشمات تو چشمای من نیافته  ولی نمی دونست عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام. روزی که بابام ما  را از شهر و دیار آواره کرد چون من دل به عشقی داده بودم که  دستاش خالی بود که واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی دونست  آرزوهای من تو نگاه تو بود نه تو دستات. دارم به قولم عمل می کنم.  هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا مرگ. پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال
تو نیستم دیگه تو را ندارم. نمی تونم ببینم بجای دستای گرم تو ، دستای یخ زده ی غریبه ایی تو دستام باشه. همین جا تمومش می کنم. واسه  مردن دیگه از بابام اجازه نمی خوام. وای علی کاش بودی می دیدی رنگ  قرمز خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان! عزیزم دیگه نای
  نوشتن ندارم. دلم برات خیلی تنگ شده. می خوام ببینمت. دستم می لرزه. طرح چشمات پیشه رومه. دستمو بگیر. منم باهات میام ….
 
    پدر مریم نامه تو دستشه ، کمرش شکست ، بالای سر جنازه ی دختر قشنگش ایستاده و گریه می کنه. سرشو بر گردوند که به جمعیت  بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکی تو سرش شده که توی چهار  چوب در یه قامت آشنا می بینه. آره پدر علی بود، اونم یه نامه تو دستشه،  چشماش قرمزه، صورتش با اشک یکی شده بود. نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفها توش بود. هر دو سکوت کردند و  بهم نگاه کردند سکوتی که فریاد دردهاشون بود. پدر علی هم اومده بود  نامه ی پسرشو برسونه بدست مریم اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود. حالا همه چیز تمام شده بود و کتاب  عشق علی و مریم بسته شده. حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو  پدر مونده و اشکای سرد دو مادر و یه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت!  مابقی هر چی مونده گذر زمانه و آینده و باز هم اشتباهاتی که فرصتی واسه جبران پیدا نمی کنند…

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم خرداد 1391ساعت 12:23 بعد از ظهر  توسط فرزاد  | 

رنگ عشق

   دختري بود نابينا
  که از خودش تنفر داشت
  که از تمام دنيا تنفر داشت
  و فقط يکنفر را دوست داشت
  دلداده اش را
  و با او چنين گفته بود
  « اگر روزي قادر به ديدن باشم
  حتي اگر فقط براي يک لحظه بتوانم دنيا را ببينم
   عروس **** گاه تو خواهم شد »

   ***
   و چنين شد که آمد آن روزي
  که يک نفر پيدا شد
  که حاضر شود چشمهاي خودش را به دختر نابينا بدهد
  و دختر آسمان را ديد و زمين را
  رودخانه ها و درختها را
  آدميان و پرنده ها را
  و نفرت از روانش رخت بر بست

***
   دلداده به ديدنش آمد
 و ياد آورد وعده ديرينش شد :
 « بيا و با من عروسي کن
 ببين که سالهاي سال منتظرت مانده ام »

***
  دختر برخود بلرزيد
 و به زمزمه با خود گفت :
 « اين چه بخت شومي است که مرا رها نمي کند ؟ »
 دلداده اش هم نابينا بود
 و دختر قاطعانه جواب داد:
 قادر به همسري با او نيست

***
  دلداده رو به ديگر سو کرد
 که دختر اشکهايش را نبيند
 و در حالي که از او دور مي شد گفت
 «
پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشي »

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم خرداد 1391ساعت 12:0 بعد از ظهر  توسط فرزاد  | 

کوروش کبیر

دختری به کوروش کبیر گفت:من عاشقت


هستم....

 کوروش گفت:لیاقت شما برادرم است که از من


 زیباتر است و پشت سره شما ایستاده،دخترک


برگشت و دید کسی‌ نیست. کوروش گفت:اگر


عاشق


 بودی پشت سرت را نگاه نمی‌کردی


+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم خرداد 1391ساعت 11:59 قبل از ظهر  توسط فرزاد  | 

شباهت جالب دختر نانسی به کودکی مادرش



   دختر نانسی عجرم خواننده معروف لبنانی میلا نام دارد. میلا روز تولدش همزمان با روز تولد مادرش است.

  بسیاری از طرفداران این خواننده که توانسته بودند بعد از مدت ها عکس دختر نانسی را ببینند، اعتقاد           داشتند  که میلا بسیار خوش شانس است که تا این حد به مادر خود شباهت دارد.














  و این هم بچگی نانسی

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم خرداد 1391ساعت 11:53 قبل از ظهر  توسط فرزاد  | 

شیوه ی مخ زنی در کشور های مختلف "فقط بخندید"

   فرانسه :
  پسر: بن ژور مادام! حقیقتش رو بخواید من از شما خوشم آمده و میخواهم اگر افتخار بدید با هم آشنا شیم!
  دختر: با کمال میل موسیو!

    ایتالیا :
  پسر: خانوم من واقعا شمارو از صمیم قلب دوست دارم و بسیار مایلم که بیشتر با شما آشنا شم!
  دختر: من هم از شما خوشم اومده و پیشنهاد شمارو با
  کمال میل می پذیرم!

   انگلیس :
  پسر: با عرض سلام خدمت شما خانوم محترم!
خانوم من چند وقت هست که از شما خوشم اومده می میخوام اگه مایل باشید باهم باشیم!
  دختر: چرا که نه؟ میتونیم در کنار هم باشیم!

   و اما   ایران :
  پسر: پیــــــــــــــــــس ... پیس پیس ...
  پـــــــــــــــــــــــی ــــــــــــــــس ... پیییییییییییییس ...
  ســــــــوووووووو ... ســــــــــوووو ...
  ســــــــــــس ... ســــــــــــــــــــــــ ـــــــــــس ...
  پــــــــِـخخخخخخخخخ ... چِــخـــــــــــــــه ...
  هووووووی با تواما! بیا شماره مو بگیر بزنگ!
  دختر: خفه شو! کصافطِ عوضی! مگه خودت خوار و مادر نداری
  راه افتادی دنبالِ ناموس مردم،بی ناموس!
  شماره تو میگیرم فقط واسه اینکه شرتو زود کم کنی!
  ساعت 10 زنگ میزنم!"البته بلانسبت بعضی ها"

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم خرداد 1391ساعت 11:40 قبل از ظهر  توسط فرزاد  | 

انتخاب جذاب ترین مهماندار خطوط هوایی

ظر سنجی ای بین هزاران مسافر خطوط هوایی بریتانیا در خصوص زیباترین و جذابترین مهمانداران صورت گرفته است و در نتیجه خطوط هوایی ویرجین آتلانیک با 53% زیباترین مهمانداران را به خود اختصاص داد و سنگاپور با 18 % و اتحاد با 12% امارات 11% و ایرلاین با 6% مقامهای دوم تا پنجم را به خود اختصاص داده اند.



به گزارش ایران ناز در پی این نظر سنجی جف فر سخنگوی انجمن مستقل مهماندارن هواپیما APFA که حدود 18000 عضو در خطوط هوایی دارد طی گفتگویی با خبرنگاران لس آنجلس تایمز این نظر سنجی را بسیار توهین آمیز دانسته و می گوید که مهمانداران به ویژه پس از حمله 11 سپتامبر به غیر از پذیرایی از مسافران مسئولیت بسیار مهمتری در طول پرواز دارند.

همچنین وی در ادامه میگوید: مهماندارن اولین پاسخ دهندگان به مسافران هستند و اعتقاد دارم که ظاهر افراد هیچ ربطی به این مسئله ندارد. جف فر خاطر نشان کرد از سال 1960 تا 1970 صرف نظر از جنسیت و ظاهر مهانداران برای انتحاب کارکنان خود بسیار تحت فشار بوده و انتخاب کارکنان را بر اساس توانایی و قابلیت افراد انجام داده است.





+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم خرداد 1391ساعت 11:34 قبل از ظهر  توسط فرزاد  |